محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2942

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گردم و پيش او روم و بگويم از خانه‌ام به هر كجا مىخواهد برود و از حرمتزدگى در آيم و از پناهى كردن وى رها شوم . » گفت : « نه به خدا از پيش من نروى تا او را پيش من آرى » گفت : « نه به خدا هرگز او را پيش تو نخواهم آورد ، مهمانم را پيش تو بيارم كه او را بكشى ؟ » گفت : « به خدا بايد او را پيش من آرى . » گفت : « به خدا او را نخواهم آورد . » گويد : « و چون سخن در ميانه بسيار شد مسلم بن عمرو باهلى - كه در كوفه جز او شامى و بصرى نبود - كه سر سختى و لجاجت هانى را در مقابل ابن زياد در مورد تسليم مسلم بديد به پا خاست و گفت : « خدا امير را قرين صلاح بدارد او را به من واگذار تا با او سخن كنم . » آنگاه به هانى گفت : « بيا اينجا با تو سخن كنم . » گويد : هانى برخاست و وى را به گوشه اى برد كه خلوت بود ، اما نزديك ابن زياد بودند چنان كه مىديدشان و اگر صدا بلند مىكردند گفتگويشان را مىشنيد و چون آهسته سخن مىكردند از او مكتوم مىماند . آنگاه مسلم به هانى گفت : « ترا به خدا خودت را به كشتن مده و قوم و عشيره ات را به بليه دچار مكن ، به خدا دريغم مىآيد كه كشته شوى - هانى مىپنداشت كه عشيرهء او جنبش مىكنند - اين مرد عموزادهء اين قوم است ، او را نمىكشند و زيانش نمىزنند او را به اين زياد بده كه به سبب آن خوارى و كاستى نمىگيرى ، او را به حاكم مىدهى . » گفت : « چرا ، به خدا سبب اين خوار و رسوا مىشوم ، مهمانم را تسليم كنم و زنده و سالم باشم و بشنوم و ببينم و بازويم محكم باشد و ياران فراوان داشته باشم . به خدا اگر جز يكى نبودم و ياورى نداشتم او را تسليم نمىكردم تا در كار دفاع از او جان بدهم » مسلم او را قسم مىداد و هانى مىگفت : « نه به خدا هرگز او را تسليم نخواهم كرد . » گويد : ابن زياد اين را بشنيد و گفت : « نزديك منش آريد » و چون او را نزديك